آن موقع ها مردم تجملات نداشتند اما شادتر بودند چاپ
خانه پدری کجاست
18 فروردین 95 - 20:01  | 476 بازدید

 

شهلا اصلی

 

دیدن یک همسایه قدیمی پس از سال ها، خاطرات زیادی را برایم زنده کرد. خاطراتی از خانه پدری و محله قدیمی و از مراودات و شیوه زندگی سال های نه چندان خیلی دور.

راستی خانه پدری کجاست؟! به نظرتان با جابجایی های زود به زود خانواده ها ازاین آپارتمان به آن آپارتمان، مفهوم خانه پدری چه خاطراتی را برای فرزندانمان به همراه دارد؟

سال هاست که دیگر از خانه ای بزرگ و ثابت که فرزندان در آن نشو و نما می کردند خبری نیست و اینک فرزندان یک سالگی را در یک آپارتمان، دو سالگی را در آپارتمان دیگر و... می گذرانند و یا طی دوران تحصیل ابتدایی چند مدرسه و خانه عوض می کنند. بنابراین زمانی که این بچه ها بزرگ می شوند و به دنبال خاطرات خانه پدری می گردند، می بینند خاطراتی تقریبأ پراکنده از خانه ها و محیط های زندگی متفاوت دارند.

در چنین حالتی انسجامی از خاطرات خانه پدری در دوران کودکی، نوجوانی و جوانی وجود نخواهد داشت. البته این موضوع حرف امروز و دیروز نیست بلکه در دهه های اخیر بنا به شرایط موجود و افزایش جمعیت و البته تغییر سبک زندگی شاهد آن بوده ایم. نوجوانان و حتی خیلی از جوانان امروزی که از زندگی در خانه ویلایی و حیاط دار خانه پدری تجربه ای ندارند، لذت همنشینی درکنار باغچه و گل و درخت را نچشیده اند،

برایشان فرصتی پیش نیامده تا در حیاط خانه پدری برای گنجشک، مرغ و خروس و گربه غذایی بگذارند و یا دقایقی در حیاط خانه پدری به بازی مشغول باشند. البته هنوز خانه های بزرگ و حیاط دار در شهرهای کوچکتر هست و یا خانه های بزرگ ویلایی اعیان نشین برای طبقات مرفه وجود دارد ولی آنچه در حال حاضر عمومیت دارد چاردیواری هایی است که اسمش را خانه گذاشته ایم که یا به خاطر نداشتن نقشه درست مهندسی پنجره هایش اشراف دارد و نمی توان از هوای لازم بهره مند شد و یا نور کافی ندارد و یا حتی ممکن است دو متر فضای باز به عنوان بالکن هم نداشته باشد (و اگرهم داشته باشد نه به عنوان کاربرد اصلی و نمایی از یک باغچه و یا جایی برای گل و گلدان و استشمام هوای تازه بلکه به عنوان انباری از آن استفاده می شود!

چاردیواری هایی که ممکن است حیاط مشترکی داشته باشند اما حیاطی بی

روح، که مکانی برای پارکینگ ماشین هاست، حیاطی که معمولأ نمی توان در آن زیبایی و طراوت باران و برف را تجربه کرد، حیاطی که گاه به دلیل همدل و همسو نبودن ساکنان، به تمیزی و نظافتش هم رسیدگی نمی شود چه برسد به گلکاری و باغچه.

دیدار این همسایه قدیمی بی اختیار مرا به گذشته برد. بچه که بودم بارها او را در همسایگی خانه پدری دیده بودم. مهربان و خوش حرف بود. با اینکه حالا دیگر سن و سال زیادی از او گذشته بود و تقریبأ مریض و ناتوان بود اما هنوز لحن شیرین، ساده و صمیمی در کلامش موج می زد.

پس از سال ها همان قدر که از دیدنش خوشحال شده بودم، از صحبت با او هم حس خوبی داشتم. احساس می کردم حرفهایش خستگی کار روزانه را از من دور کرده و مرا به روزهای خوب دوران کودکی برده است. برای اینکه شما هم در بخش هایی از خاطرات خانه پدری با من و این همسایه قدیمی همراه باشید، فقط  گلچینی از رسم و رسوماتی را که ایشان برایم بازگو کرد برایتان می نویسم، بی شک آنها که اکنون دهه سی، چهل، پنجاه، شصت، هفتاد، هشتاد و نود زندگی خود را می گذرانند در بخش های زیادی از این خاطرات با خانم همسایه ما مشترک بوده و عادات و خاطراتی از این دست را در یاد خود ثبت کرده اند.

آری خانه پدری همیشه زیبا و دوست داشتنی بوده و هست. با تمام شادی ها و غم ها، کاستی ها و مشکلات، یک رنگی ها و صمیمیت ها و گاه البته تنش ها... هرچند حتی اگر خانه پدری بزرگ و حیاط دار نباشد، حتی اگر خانه پدری کوچک و اجاره ای باشد و هرسال عوض شود باز جایی که پدر و مادر هست خانه پدری است. جایی که پشت گرمی به پدر و دلگرمی به مادر می تواند محیط امنی را فراهم کند. جایی که بالاخره کسی انتظار آدم را می کشد، جایی که رایحه بوی غذای دلنشین جزیی از خاطراتمان می شود.

اما وقتی خانم همسایه از خاطرات و رسم و رسومات آن موقع ها می گفت هرلحظه چهره مادر به ذهنم می آمد و من در حالتی از شادی و غم بی ناخودآگاه به دوردست خیره می شدم...آخر به نظرم خانه پدری، بی حضور مادر،عطر و بویی ندارد... اما چه می شود کرد. زندگی همین است...آمدن و رفتن... و  به قول شاعر «تنها خاطره است که می ماند»

و من که غرق افکار تعارض گونه اخیر بودم، با صدای  خانم همسایه که چندبار به من نهیب زد "هی، کجایی..." به خود آمدم و هربار دستم را بر شانه اش گذاشتم و برای اینکه اشک جمع شده در چشمانم را نبیند،سر به زیر انداختم...

راستی شما از خانه پدری، از آن قدیم ندیما چه خاطره ای دارید؟

آنچه در ادامه می خوانید خاطراتی است که این همسایه قدیمی که آن موقع ها "فاطمه خانم" صدایش می کردیم برایم تعریف کرده است:

پیشانی واچین

آن موقع ها این طوری نبود.در هر محله ای خانمی بود که به آرایشگری وارد بود و هرکدام از خانم ها اگر می خواستند صورتشان را اصلاح کنند یک نفر از اعضای خانواده را روانه می کردند که به خانه خانم "پیشانی واچین" برود و از او بخواهد که فلان ساعت به خانه آنها بیاید. چون آرایشگاه زنانه نبود. وقتی هم که خانم سلمانی به خانه مشتری می رفت چند وسیله جزیی برای کار داشت. و چون در هر خانه چند کوچ(منظور چند خانوار) هرکدام در یک اتاق و ایوان زندگی می کردند، خیلی از زنان به خاطر حجب و حیایی که داشتند موقعی سلمانی را به خانه دعوت می کردند که همسایه ها نباشند.

اتاق خالی

آن موقع ها این قدر شلوغ نبود که عزیزجان. این قدر ماشین و آدم و خانه نبود. در رشت از سبزه میدان یا شهرداری که مثلأ وسط شهر بود به هر طرف که می رفتی دشت بود. و خانه های بزرگ حیاط دار با فاصله زیاد از هم بودند و چند تا دکان هم در هر محله بود.

الان آدم اینجا گم می شود. من که دیگر چشم هایم سو ندارد. گاهی ازاین شلوغی واهمه پیدا می کنم. یادم است آن موقع ها اگر کسی مکانی برای زندگی می خواست می رفت تک تک در خانه ها را می زد و می پرسید "اتاق خالی دارید؟" چون این طوری نبود که هرکس در یک خانه مجزا زندگی کند. کسی که ازدواج می کرد می رفت یک اتاق کرایه می کرد. معمولأ خانه های بزرگ و حیاط دار چند اتاق داشتند. اگر وضع مالی صاحب خانه خوب بود که اتاق ها کرسی بلند بودند و معمولأ چند اتاق کوچکتر هم در طرف دیگر حیاط بود و بیشتر وقت ها صاحب خانه ها خودشان در یک یا دو اتاق با ایوان زندگی می کردند و بقیه را کرایه می دادند. و این وضع همینطور تا بزرگ شدن فرزندان ادامه داشت. یعنی بنگاه و این جور چیزها نبود.افراد ساده زندگی می کردند. تجملات نداشتند اما شادتر بودند. الان نوه های من هرکدام در یک خانه مستقل زندگی می کنند همه چیز هم دارند ولی نمیدانم چرا باز هم نق می زنند.

فل سوخته

یادم می آید آن موقع بعضی افراد، محله  به محله و کوچه به کوچه فل سوخته می فروختند. و خانه دارها برای اینکه ظرف ها بهتر شسته شود از آنها فل سوخته می خریدند. فل سوخته همان پوسته هایی بود که از برنج باقی می ماند. و باعث تمیزی ظرف ها می شد هیچ ضرری هم برای آدم ها نداشت.

 سوزن زن

آن موقع وقتی کسی مریض می شد سعی می کردند با پرهیز غذایی و یا داروهای گیاهی حالش را خوب کنند. یادم است وقتی می رفتیم نان بخریم مثلأ به نانوایی لواشی می گفتیم: "نان دو آتشه" برای مریض می خواهیم. نانوا هم به حرفمان گوش می کرد. مثل الان نبود که نان ها بیشتر آدم را مریض بکند.

اگر هم مریض به دکتر احتیاج داشت چند تا دکتر در سطح شهر بود. مثل دکتر کوشا، دکتر پورعباس، دکتر روشن ضمیر، دکتر تائب و چند نفر دیگر که الان یادم نیست، آن وقت اگر قرار بود مریض، سوزن بزند یک نفر را می فرستادند به خانه سوزن زن (منظور آمپول زن) تا به او بگوید که به خانه آنها آمده و سوزن های مریض را به موقع بزند.

خروس کولا

آن موقع ها این قدر خوردنی های مختلف برای بچه ها نبود. معمولأ بزرگترها از خواربار فروشی که در هر گذر بود نخودچی، کشمش، سنجد، بادام و این جور چیزها برای بچه ها می خریدند. مثل الان این همه هل و هوله نبود. یک نوع بیسکویت بود به اسم "سیتا" که معمولأ تعداد زیادی از آنها را مغازه دارها در یک پلاستیک بزرگ نگه داری می کردند و معمولأ وقتی که بچه ها سیتا می خواستند یکی از بیسکویت ها را که به اندازه کف دست بود از داخل  آن پلاستیک بزرگ درآورده و به آنها می فروختند. گاهی وقت ها هم مرد دوره گرد می آمد و در کوچه و محله داد می زد «خروس کولا، جوهر نعنا، پشمک». خروس کولا هم در واقع جایگزینی برای آبنبات و شکلات بود. و از یک نوع خرما درست می شد که رویش با موادی پوشش داده می شد و مثل آبنبات چوبی بود و بعضی ها شکل سرخروس بود و برای همین می گفتند (خوروس کولا یا خروس کلاه). گاهی هم برای این فروشندگان دوره گرد بچه ها را به خرید بیشتر تشویق کنند یک سکه دهشایی در داخل مواد آن جاسازی می کردند و بچه ها به امید اینکه برنده بشوند چندتا می خریدند. و یا  یه چیزهایی درست می کردند به رنگ سفید یا بنفش یا نارنجی که مزه تندی مثل نعناع داشت و به جوهر نعناع معروف بود. آخر آن موقع ها این همه خوراکی های رنگارنگ و پرزرق و برق برای بچه ها نبود

برچسبها : php ،
به اشتراک بگذارید:

نظر بنویسید:

security code