صاحب اولین تاکسی کتابخانه ایران در رشت: چاپ
عاشق کتاب هستم و مردم عشق من هستند
28 آذر 04 - 00:09  | 10 بازدید

گیلان فردا، شهلا ابراهیم زاده اصلی- آقای رضا جواهری لنگرودی، از آن دست شهروندانی است که اهل شعر و سفر است. تاکسی اش را به کتابخانه کوچکی تبدیل کرده، از همان لحظه که سوار این تاکسی می شوم چند کتاب قدیمی با کاغذ کاهی که روی داشبورد جلوی ماشین قرار گرفته توجه ام را جلب می کند، اجازه می گیرم و یک جلد از آن کتاب های قدیمی و کاهی را بر میدارم. تورقی می کنم و می گویم چه کار جالبی کرده اید.

کنار کتاب ها، اکسسوری های دیگری هم به چشم می خورد، صدف های کوچک کنار ساحل که به روکش کاموایی و دستباف جعبه دستمال کاغذی چسبانده است، عروسک های کوچک دستباف ماسوله که از آینه جلو آویزان کرده، تسبیح رنگی، برچسبی به مدل تمبر که یک بیت شعر روی آن نوشته، مجسمه کوچک چوبی به شکل ماهی حلوا که جلوی ماشین و در تیررس دید قرار دارد، مجسمه کوچولویی به شکل دولفین که دورش را با تیله های کوچک رنگی تزیین کرده، یک شاخه کوچک رز سفید که البته مصنوعی است و از قسمت سقف داخلی تاکسی خودنمایی می کند، پولک هایی که دور تا دور برچسب شماره تلفن همراه خودش چسبانده و ... 

20251116_075403

می گوید:« این اولین تاکسی کتابخانه ایران است که سال 1386 آن را تاسیس کرده ام.»

می گویم:«چه کار جالبی، حتما خیلی به کتاب علاقمند هستید».

می گوید: «در رابطه با کتاب دو نکته وجود دارد. اولی متنی است که یک اندیشمند بزرگ گفته و  می فرماید« برای عقب نگهداشتن ملت ها و فرهنگ ها لازم نیست کتاب ها را بسوزانید. کافی است آن ها را از کتاب دور نگه دارید»و دومی هم نظر شاعر با ارزش کشورمان آقای شاملو است که می گوید« از دست‌های گرمِ تو- کودکانِ توأمانِ آغوشِ خویش-سخن‌ها می‌توانم گفت-غمِ نان اگر بگذارد...»

می گویم« با توجه به شرایط اجتماعی و اقتصادی جامعه از مسافرانی که در تاکسی شما سوار می شوند چه بازخوردی می گیرید؟»

نگاهی به دیگر سرنشینان تاکسی می اندازد و می خندد و به طنز می گوید:«می توانیم چند قرص آرام بخش هم به آن ها بدهیم!». و ادامه می دهد: «البته شاعر ارزشمند استان گیلان به نام شمس لنگرودی شعری دارد که شاید بد نباشد بخوانم. ایشان می فرماید آرام باش عزیز من-آرام باش-حکایت دریاست زندگی-گاهی درخشش آفتاب-برق و بوی نمک-ترشح شادمانی-گاهی هم فرو می‌رویم-چشم‌های‌مان را می‌بندیم-همه جا تاریکی است-آرام باش عزیز من-آرام باش-دوباره سر از آب بیرون می‌آوریم-و تلالو آفتاب را می‌بینیم-زیر بوته‌ای از برف-که این دفعه-درست از جایی که تو دوست داری طالع می شود- حکایت دریاست زندگی...»

آقای جواهری با شوقی که در صدایش مستتر است می گوید:« من متولد 1331 هستم. ممنوع الکار از دوایر دولتی تا آخر عمر!

نمی دانم قسمت دوم حرفش را جدی می گوید یا به طنز .

و ادامه می دهد: «کتاب عشق من است، مردم عشق من هستند. چند روز قصد دارم دور ایران را بگردم. 80  درصد سفرهای من به روستاها است. دوست دارم در مورد آداب و سنن و فرهنگ مردم بیشتر بدانم.

می گویم: «سفر خیلی خوب است، اگر تامین معاش روزمره بگذارد.»

می گوید: «مسافری که رفته بود سفر، برگشت و گفت به گفته اعتمادی نیست، به پای خود باید رفت و دید ...»

 

20251116_075343

 20251116_075257

به اشتراک بگذارید:

نظر بنویسید:

security code
پیام رسانی

InShot_20250614_171818249

جای تبلیغ شما

InShot_20250515_185755132

امروز همان فردایی است که دیروز در انتظارش بودی

خرداد-