بچه که بودم فکر می کردم... چاپ
مدیران مانند انرژی اند
18 فروردین 97 - 00:01  | 63 بازدید

 

 

گیلان فردا، مرسده دیلمی- بچگی هم برای خود عالمی داشت، چقذر ساده انگارانه فکر می کردیم. چقدر درستی و صداقت موج می زد، و چقدر همه با هم رو راست بودیم، بزرگترها مجبور نبودند برای گذران زندگی تملق بگویند، بچه ها مجبور نبودند وقتی بزرگ شدند چاپلوسی و آدم فروشی کنند، شرایط جامعه افراد را وادار به ریاکاری و تظاهر به آنچه که نبودند نمی کرد! بزرگ که شدیم همه چیز تغییر کرد...

 

خریدن آب

بچه که بودم هر وقت می شنیدم برخی از افراد در شهرهای جنوبی آب را می خرند، یعنی بطری های آب را می خرند تعجب می کردم! مثل شاسگل ها از خود می پرسیدم مگر آب را هم باید به صورت بطری خرید؟ بعدها دیدم بله، آب را هم می خرند و شاهد بودم علیرغم ادعای مسئولین مبنی بر این که آب شهر سالم و عاری از هر نوع آلودگی است برخی از خانواده ها طی چند سال اخیر شاید حدود یک کامیون آب بطر شده خریده باشند.

هرچند هیچ تضمینی هم بر سلامت این آب ها نیست. یکی می گوید آب جوشیده بخورید، دیگری می گوید آب معدنی مصرف کنید و دیگری اصرار دارد که از دستگاه تصفیه آب استفاده کند و نفر بعدی هم به آب شرب معمولی رضایت می دهد. اما دیگر خرید آب برایم عجیب نیست ...

 

آب زدن به نان

بچه که بودم هر وقت می شنیدم برخی افراد در بعضی از شهرها گاهی به نان، آب می زنند و می خورند تعجب می کردم. به خودم می گفتم آخر یعنی چه که به نان آب می زنند! آن قدر شنقل تشریف داشتم که فکر می کردم نان را کاملا در ظرف آب می اندازند و خیس و خمیر که شد بعد می خورند. نمی دانستم منظور از این حرف این است که چند قطره آب روی نان می پاشند تا اگر نان بواسطه خشکی هوا در آن شهرها کمی خشک شده است نرم و ملایم شود. ولی بعدها آب را به نان زدن یا نان را به آب زدن برایم عادی شد ....

 

ماسک مهربانی

بچه که بودم وقتی می شنیدم می گویند فلانی از قیافه اش معلوم است که آدم خوبی است تعجب می کردم. با خود می گفتم چطور ممکن است صرفا از قیافه یا ظاهر کسی معلوم شود که چگونه آدمی است! ولی با این همه فکر می کردم که لابد بزرگترها یک چیز می دانند که اینطور می گویند. اما بعدها فهمیدم اینطور نیست و این حرف ها مال همان قدیم بوده است! بعدها به خودم گفتم اسکول جان کمی به دور و برت نگاه کن. ببین بیش از نیمی از مردم ماسک بر چهره دارند. در ظاهر جانماز آب می کشند ولی در باطن فقط خدا می داند که چه جور آدمی هستند...

 

تکرار مکررات

بچه که بودم وقتی بزرگترها می گفتند «تاریخ تکرار مکررات است» همیشه با خودم می گفتم یعنی چه؟ چرا مدام این جمله کلیشه ای را می گویند. و همیشه وقتی در کتاب درسی تاریخ از ظلم و ستم حاکمان در قدیم نسبت به مردم می خواندم، متعجب می شدم که چطور مردم زیر بار این همه بی عدالتی و تبعیض و مشقت و تظلم زندگی می کرده اند! اما بعدها فهمیدم که براستی تاریخ تکرار مکررات است. در واقع بعدها فهمیدم که چقدر شاسگل و اسکول و شنقل بوده ام که فکر می کردم ما با مردم قدیم فرق داریم ...

 

 

مدیران مانند انرژی اند

بچه که بودم درسم در مدرسه خیلی خوب بود. فکر می کردم بعدها نیز کسانی که درسشان خوب بوده باشد موفق تر خواهند بود! ولی بعدا فهمیدم چقدر احمق بودم که چنین تصور خامی داشتم!

 بچه که بودم در کتاب علوم می خواندیم «انرژی نابود نمی شود، بلکه از صورتی به صورت دیگر تغییر می کند». ولی بعدها فهمیدم این اصل مهم فقط مربوط به درس فیزیک نیست و براحتی می توان آن را در مباحث جامعه شناسی و مدیریت و روانشناسی هم تعمیم داد!

 چون امروزه روز مدیران و مسئولان جامعه ی ما هستند که مانند انرژی از صورتی به صورت دیگر مدام خلق می شوند! از پستی به پست دیگر، از اداره ای به اداره دیگر، از شهرستانی به شهرستان دیگر و از استانی به استان دیگر. و چیزی هم که در وسط این چرخش انرژی از پستی به پست دیگر مهم نیست تخصص و توانمندی واقعی است! مهم در باند بودن است. در باند که باشی و سیم ات وصل باشد دغدغه ای نخواهی داشت و هر لحظه با مدیریت های جدید محوله، نو می شوی حتی اگر هیچ نوآوری هم نداشته باشی!...

برچسبها : ،
به اشتراک بگذارید:

نظر بنویسید:

security code